برگ های سبز دفتر زندگی ام

دیگردیر است حتی برای پشیمانی
نویسنده : نازنین - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٦
 

همین چند روز پیش بود دقیقا هفت روز پیش که به دنبالش همه جا را گشتم ، خواستم پیدایش کنم تا به یاد مدرسه گپی با هم بزنیم . می دانستم پس از ازدواج به انگلیس رفت و ...... اما پیدایش نکردم خب گفتم مشغول زندگی است و ردپایی از خود نگذاشته است 

کاش زودتر بدنبالش می گشتم 

امروز با خوشحالی تلفن را جواب دادم و در هوای بهاری اینجا در بالکن روبروی درخت بزرگ پشت خونه ایستادم تا برایشان بهار را وصف کنم و بگوییم اینجا هوا پاک است 

مامان سلام 

با پدرم هم گپی زدم  و گفتم که اینجا همه چیز خوب است و شما را کم داریم 

و خواهرم  نازنین خوبی؟؟ آره خوبم 

امروز رفته بودیم سر خاک 

پشتم لرزید  و به سرعت پرسیدم : سر خاک کی ؟؟؟

سارا !!!

سارا ؟؟!!!

آره دیگه سارا محققی دوست قدیمیت 

پشتم لرزید و آسمان رنگش کدر شد و من در درونم شکستم و در لحظه پشیمان شدم که چقدر دیر شد برای تعریف خاطراتمان

باورم نمی شود سارا هنوز جلوی چشمانم هستی باور کن به یادت بودم نه اینکه چون در کنارمان نیستی نه !!!  هر چند خیلی نزدیک نبودیم ولی من یادت بودم!!!

ولی افسوس که دیگر برایمان دیر شده است و شنیدن صدایت برایم دست نیافتنی است چه رسد به دیدارت 

نمی دانستم با بیماری دست و پنجه نرم می کنی و حالا می گویم دوست دوران کودکی ام ، هم سرویسی ، هم کلاسی پشیمانم و امروز دلم به اندازه تمامی این سالها برایت تنگ است 

امیدورام روحت در آرامش به پرواز در آید 



 


 
comment نظرات ()
 
بیست و یکم فروردین
نویسنده : نازنین - ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱/٢۱
 

دو سال می گذرد از بیست و یکم فروردین ، از روزی که من دل کندم ، از همه چیز و همه کَس 

صورت غمگین مادرم ،اشک های بی ریای خواهرم هنوز در ذهنم نقشی دردناک می بندد و پدرم که با چهره ایی نگران به خوشنودی وانمود می کرد و مهربان برادرم که ابر چشمانش بارانی بی پایان را نوید می داد و دستان گرم مادر احسان که هنوز لمسشان می کنم 

و وطنم که با تمام ناآرامی هایش بدرقه ام می کرد .....

آخرین ساعات بیست و یکم فروردین ۱۳۸۷  انگار تکه ایی جدا شده بود از بهار... من با غمی سنگین از پشت آن شیشه های جدا کننده در فرودگاه تا آخرین لحظه با چشمانم دنبالشان می کنم . چگونه دل بکنم از آن همه خاطره که مرا پرورش داده بود در خودش و در این شامگاه مرا رها می کرد ؟؟؟!!! 

ایستادم تا خوب نگاهشان کنم دست پدرم بالای تمام دست ها به من اشاده می کرد

" برو الان از پرواز جامی مونی " من رفتم و پشت سرم بیست و هشت سال را جا گذاشتم و شاید این من بودم که از آن خاطرات جا می ماندم .

حتی آخرین لحظه های آسمان ایران را در تاریکی اش از دست دادم 

امروز دهم آوریل است و من اینجا در توسان آریزونا در جنوب غربی ایالات متحده آمریکا در کنار عزیزترینم روزهای آرام را می شماریم و من باز هم چشم براه دیدارشان خواهم ماند به امید روزی که بتوانم آخرین تصویر را از یاد ببرم وبرگردم به آنجایی که خودم را جا گذاشتم 


 
comment نظرات ()
 
من اینجایی نیستم ....
نویسنده : نازنین - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱/۱
 

نوروز در راه است و من هنوز اینجا یم آیا گوش شنوایی برای شنیدن سخنان من هست ؟؟این من هستم که از درون گرمای بیگانه ایی می نگارم که به کدامین گناه می بایست در آغوش سردگون ناشناخته یی باشم که بی احساس به من مینگرد و نا آشنا لمسم میکند ؟
من اینجایی نیستم که از سرزمین چهار فصلم از آنجا که آغازش با بهار است و بوی اقاقی در کوچههایش جاریست و این زمان آمدن نوروز را فریاد میزند. هیچ خبری از خیابانهای پرشور اینجا نیست و هیاهوی شب نوروز را در خود گم کرده است و من نشسته پشت پنجره در کودکی هایم چشم براه خرید نوروزی با پدر و مادرم خواهم ماند .چشم براه خیابان هایی که من و خواهر دردانهام با چشمانی براق به کفشهای پشت شیشه مینگریم و حسادتهای کودکانه یی که گلویم را میفشارد و برادرم که به آن شاخ و برگ میدهد.
من اینجایی نیستم چرا که دستبند سبزی دارم که نشان از سرزمینم ایران دارد و حتی قلبم سبز بودن را فریاد میزند . آیا بهار ما امسال دور از خفقان و باتوم آغاز خواهد شد ؟؟!! اگر که اینگونه شود چقدر به خود می بالیم که که سبز هستیم و ماندنی و اگر هم نشود ما سبز خواهیم ماند و زمزه کنان خواهیم گفت اندکی صبر سحر نزدیک است 
من اینجایی نیستم که هنوز زبان مادریم ناخودآگاه امید زندگی را در من بیدار می کند و به من می گوید من ایرانی هستم
دوسال می گذرد ومن هنوز نتوانستم حس غریبگی را سرکوب کنم و دومین نوروزی است که خانه ام بدون من نوروز را غریبانه جشن میگیرد چه سکوت سبزی پشت فریادهای خاموش نهفته است .
سفره هفت سین امسال فراتر است از سالهای دیگر و ما گرچه دوریم و پرفاصله اما یادمان میماند که امسال مادران داغدار بدون فرزندانشان و تنها با قاب عکسی یادگاری احساسشان می کنند و غمین به آنها مینگرند. هرگز فراموش نخواهیم کرد که سرزمینمان ، ایرانمان زیر تازیانه بیگانکان تسلیم نشد و ما نیز همراهش خواهیم بود 
سبز باشید 
هرروزتان نوروز نورزتان پیروز 


 
comment نظرات ()
 
 



pregnancy due date