برگ های سبز دفتر زندگی ام

نوروز
نویسنده : نازنین - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٢
 

روزهای پایانی سال ١٣٨٩ است و من تنها کاری که کرده ام برای اولین بار سبزه سبز کردم که امیدوارم به ثمر برسد .... خب مسلما اینجا شور و حال نوروز ندارد و همه ایرانی های واقعی این را احساس می کنند ... من هم که دیگر هر سال انگار چراغی در درونم خاموش میشود

اما این نوروز برای ما رنگ و بوی دیگری دارد و انگیزه ایی که شور زندگی را در ما بیدار می کند .. نهال درونم امسال ، سال ١٣٩٠ را با تو آغاز می کنیم تو در کنار ما هستی و این نقطه امیدی ست برای آغاز ... آغاز بهار ، آغاز روییدنی دوباره و آغاز زیستن

این روزهای پایانی سال پشت پنجره مرا به سالهای دور می برد سالهایی پر از هیاهوی نوروز ، روزهایی که نوروز در ما زنده بود و به عشق کفش های ورنی و پول های نو تا نخورده ، شب تا به صبح خواب به چشمانمان نمی آمد .... یاد آن روزها که با اصرار می خواستیم کفشهامان رو بپوشیم ولی تا خود تحویل سال این اجازه صادر نمی شد و ما چه سر خوش بودیم و غرق در ثانیه ها و نگاهمان برای پوشیدن لباسهای نو از ساعت کنار نمیرفت و پس از آن آرام راه می رفتیم که مبادا کفشهای ورنی مان ترکی بردارد  ..... تیک تیک پایان سال دلهره ایی عجیب ولی خوش آهنگ بود ...

شمردن عیدیهامان و رقابت برای اینکه چه کسی عیدی بیشتری جمع کرده است. معمولا برادرم بود که ما به جرم دختر بودن با حسرت به  عیدیهایش که عمو و خاله و ... بهش داده بودند چشم می دوختیم ...و در دنیای کودکی نمیدانستیم حقوق پایمال شده دختران و زنان چیست !!! تنها پرسشی که بود این بود که چرا برادرم باید بیشتر عیدی بگیرد ؟؟؟!!!

شکوفه های سفید و بنفش و صورتی روحمان را نوازش می کرد ....کاش آن روزها می دانستیم که امروز دیگر از آن شکوفه ها خبری نیست شاید بیشتر در میان آن شاخسارها می خزیدیم .... گاهی در رویاهایم خودم را در آن روزها می بینم ... آجیل نوروز که نباید فقط پسته هایش را جدا می کردیم .... سفره هفت سین که به رسم همه ایرانی ها چیده میشد و سیب سرخی که وسط سفره چشمک میزد و ماهی قرمزی که فکر می کرد دنیا اندازه آن تنگ بلور است و سبزه زیبایی که مادر خودش سبز کرده بود .... و بیتی از حافظ که آماده خواندن بود

مادرم به ما یاد داده بود در خانه کسی از همه شکلاتها و ... نخوریم چون مودبانه نیست و من عاشق شکلاتهای روکش دار بودم و آب دهانم بی اختیار روانه میشد ..... همه چیز رنگ و بوی نوروز داشت ...

این روزها اگر در وطن هم بودم هوای نوروز کمرنگ بود ولی باید بدانیم این نیاکانمان بودند که در میان هجوم تاریخ نورزو را بر پا داشته اند و اجازه نداده اند که هیچ غریبه ایی فرهنگ دیرینه را به یغما ببرد

از رویا بیرون می آیم ، من اینجا هستم در دشتهای آریزونا و چشم براه گلهای بهاری کاکتوس ها شاید کمی رقصیدن در میان شکوفه ها برایم تداعی شود .... این سومین سال است که دیگر بابا به من پول نو عیدی نمی دهد ، مامان به رسم هر سال سفره هفت سین نمی چیند و من و خواهر و برادرم برای پوشیدن لباسهای نو به انتظارگذر زمان چشمایمان بارانی نمیشود  ... دیگر از کفش ورنی خبری نیست .. دیگر برای رفتن به خانه خاله و عمو و دایی و عمه شور و هیجانی نیست ... دیگر برای دویدن و بازی کردن با همسن و سالها دیر است .

 اینجا کسی به جز من برای خرید نوروز هیجان ندارد ... اینجا نوروز تنهاست ....


من ولی برای نوروز پر از شور و هیجانم و به رسم هر سال لباس نو می پوشم ، برای همسر و پسرم و دوستان عیدی می خرم ، سفره هفت سین می چینم و برای آمدن نوروزمان ثانیه شماری می کنم .... من ایرانی هستم و ایرانی خواهم ماند و این یادگار گذشتگانمان را هر جا که باشم نگاه خواهم داشت ...

 

بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است

بر طرف چمن روی دل افروز خوش است.

از دی که گذشت هر چه بگویی خوش نیست

خوش باش ومگو ز دی که امروزخوش است


نوروزتان خجسته باد

پ.ن.

دیروز(١٢ مارچ) ٢٣ هفته تمام شد و من وارد هفته ٢۴ ام شدم .... تو از روز ٧ مارچ تکونهایت بیشتر شده تا جایی که قابل دیدن است .... برایت لباس عیدی گرفته ام  ... راستی دیروز (١٢ مارچ )با طلیعه برای ثبت نام در فروشگاه بی بیز آر اس رفتیم

برای چهارشنبه سوری هم همانند پارسال طلیعه و داود برگزار کنندگان این جشن خواهند بود و ما در کنار دوستان لذت خواهیم برد ...



 
comment نظرات ()
 
آرامش
نویسنده : نازنین - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٦
 

پسرم ...


امروز ٢٢ هفته و ٢ روز است که تو در وجود منی و من این روزا به جز تو به هیچ چیز نمی اندیشم ....امروز هفتم مارچ سال ٢٠١١ است

گاهی دلتنگت می شم و می خواهم هر چه زودتر در آغوشت بگیرم و ببویمت ولی باز می ترسم دلم برای این روزهای با تو بودن تنگ شود روزهایی که تو تنها جز کوچک اما باارزش وجود منی و من تو را با هیچ کس قسمت نمیکنم ....

دردانه ام مانده ام که روزهای بدون تو بودن را چگونه گذرانده ام ؟ چگونه بدون تو در درونم زندگی کرده ام ؟

نمی خواهم وابسته ات باشم چون می دانم که تو روزی از درونم پایت را فراتر می گذاری و گهواره گرمت را ترک خواهی کرد چه کنم بی اختیارم از دل بستن به تو !!

پسرم ... نمیدانی چقدر چشم براه خنده هایت هستم  و چقدر بیتابم برای لمس تن لطیفت ... نمی دانم آیا تو هم برای دیدن من بیقراری می کنی ؟

کاش می شد همیشه کنار من باشی و من باتکانهایت احساس غرور کنم که من هم می توانم مادر باشم.

هم کلامی این روزهای ما بیشتر درباره توست ... درباره زندگیت ، سلامت آینده ات و طبق تصمیمات قرار بر این شد که از طریق شرکت CBR برای ذخیره کردن بند نافت اقدام کنیم ...این شرکت رو به دو دلیل انتخاب کردیم اول اینکه جزو سه شرکت معروف بود و همه نظر مثبت داشتند و دوم اینکه شهر ما هیچگونه بلایای طبیعی نداره 

این کار به من آرامش می دهد می دانم که کاری برای سلامت تو دلبندم انجام داده ایم چه چیزی مهمتر و چه تصمیمی از این جدی تر می تواند باشد ؟هزینه اش هر چقدر هم باشد ارزشش را خواهد داشت

پسرم ما تصمیم گرفتیم که تو در این دنیا باشی بنابراین همه زندگیمان را پیشکشت می کنیم ..

تو در آرامش باش فرزندم که با آرامش تو ما هم زندگی خواهیم کرد


 
comment نظرات ()
 
 



pregnancy due date