روز شنبه 9 جولای روز تولد کوروش بود که دکتر تاریخش رو بهمون گفته بود ولی نه از درد خبری بود و نه از آمدن کوروش :)
یکشنبه شب 10 جولای مهمون داشتیم و با رفتن مهونا دردا اومد سراغم .. ولی بهش اهمیت ندادم چون نمیدونستم درد زایمان چیه و هم اینکه دردا زیاد نبود ولی میومد و میرفت ... همسرم گفت وقتشه و هی فاصله دردهارو چک می کرد وقتی 5 دقیقه شد گفت دیگه باید بریم بیمارستان ولی من بازم گفتم نه اگه برم مثل هفته گذشته برمیگردونن .....
ولی دیگه با اصرار همسر و بابا راهی بیمارستان شدم احسان گفت که می تونی درد رو تحمل کنی تا من یه دوش بگیرم و اصلاح کنم گفتم هر چند ساعتی که می خوایی کارات رو انجام بده من حالم خوبه !!!! دیگه راه افتادیم تو بیمارستان اول بهم یه ظرف داد که ادرارم رو توش بریزم ولی بعدش گفت ولش کن بیا معاینت کنم دیگه تا معاینه کرد دیدم چشاش گرد شد و گفت 8 سانت دایلت شدی...بعد گفت خوبی ؟ درد نکشیدی ؟ گفتم چرا ولی دردا زیاد نبود گفت تو خیلی تحملت بالاست ولی واقعا تخمل من بالا نبود و دردها به نظرم زیاد نبود و شاید هم شانسم خوب بود .. دیگه سریع ویلچر رو آورد و منو برد لیبر گفت اپیدورال می خوایی ؟ منم به احسان گفتم نگیرم دیگه چیزی نمونده ولی احسان مخالفت کرد و گفت نه بزنید چه کاریه درد بکشی خلاصه اپیدورال گرفتم
من ساعت 3:30 صبح تو لیبر بودم دیگه بعد از اپیدورال درد رو حس نکردم ..
دیگه پرستاره اومد و گفت که باید کم کم پوش کنی خودت باید این کارو انچام بدی من اونموقع دیگه انتقباض ها رو حس می کردم ولی دردش زیاد نبود بهم می گفت که تا انتقباض رو حس کردی زور بزن (در هر کانترکشن سه بار نفش گیری می کردم و پوش می کردم ) یه مدت بهم استراحت داد و منم راحت شدم ... ساعت 10 بود که اومد گفت دیگه داره تموم میشه
منم خوشحال شدم و پرسیدم چقدر طول می کشه که پسرم رو ببینم؟ گفت 2 ساعت دیگه وایییی منو می گی آوار رو سرم خراب شد . ولی باورتون نمیشه این 2 ساعت هم مثل برق و باد گذشت و دیگه با فشارهای من هی سر پسرم بیشتر میامد بیرون .... احسان هی تشویقم می کرد که من دارم سرشو میبینم نازنین دیگه چیزی نمونده منم می گفتم داری بهم دلداری میدی؟ خلاصه قسم که به خدا دروغ نمیگم من سرسش رو میبینم پر مو هست مثل خودت :) بعد زایمان احسان بهم گفت که با هر فشار تو انگار من هم درد می کشیدم و پوش می کردم و بهم گفت که لحظه تولد کوروش بهترین صحنه ایی بوده که تو زندگیش دیده
احسان و مامان بالای سرم بودن دیگه دکتر هم اومده بود و همه وسایل آماده بود دیگه در کیت رو هم باز کردن و آماده برای گرفتن خون بند ناف .... دیگه دکتر هم به جمع تشویق کننده ها پیوست و هی مدام منو تشویق میکردن من دیگه نفسم بیرون نمی آمد انرژیم تموم شده بود و می گفتم دیگه نمیتونم ولی احسان هی می گفت باورت می شه چیزی نمونده ..... مامان هم از اونطرف بهم دلداری می داد
دیگه اون آخراش من که تا ااون موقع حتی گریه و آه و ناله نکرده بودم فریاد می زدم و می گفتم نمیتونم دکتر بهم گفت اینجارو نگاه کن منم دیدم سر پسرم اومده بیرون با موهای سیاه و وسط راهه پرستار هم گفت ممکنه بند ناف بپیچه دور گردنش من دیگه برای اینکه پسرم اذیت نشه سه بار دیگه پوش کرده و با سومیش دیدیم یه نی نی کوچولو رو
گذاشتن روی سینم واییییییی نمیدونید چه حسی داشتم بهترین اجساس دنیا بهترین لحظه زندگیم پسرم چشماش رو باز کردو به من نگاه کرد و احسان هم صداش کرد کورش روش رو به سمت احسان برگردوند و نگاهش کرد..... واییییییییییییییی من باورم نمیشد من این کارو کرده بودم و از پسش بر اومده بودم .... همونطوری که می خواستم فکر نمی کردم اینقدر تحملم زیاد باشه
دیگه احسان بند ناف رو کات کرد و پسرم اومد تو دنیای زمینی ها و از من جدا شد بعد از 9 ماه و در این لحظه شیرین ترین و غم انگیزترین لحظه زندگی ام در ذهنم ثبت شد
پسرم و بغلم گرفتم و بوییدمش و بوسیدمش ازش سیراب نمیشدم دلم نمی خواست ازم بگیرنش .. احسان گریه می کرد و باورش نمی شد نمیدونید چه صحنه قشنگی توی زندگیم شکل گرفت اصلا توان بیانش روندارم ثمره عشق من و احسان تو این روز متولد شد 11 جولای 2011 ساعت 12:09 ظهر ....و ساعت 11:40 شب روز 20 تیر ماه سال 1390 به وقت ایران در شهر توسان ایالت آریزونا در کشور آمریکا
دیگه ازم گرفتنش و وزنش کردن و کارای دیگه رو انجام دادن ... وزنش 3650 و قدش 52 بود بابا هم اومد و به جمع ما اضافه شد ... خیلی خوشحال بودم که بابا و مامان در کنارم بودند و در بهترین لحظه زندگی من و احسان رو همراهی کردند
دیگ همه چیز چک شد و من بعد 2 ساعت رفتم اتاقی که بهم داده بودن ...

نظرات ()هفته چهلم هفته آخر بود و من هر زمان منتظر دردها بودم ... روز اول جولای ملاقات هفته 39 بود که دکتر به من گفت دیگه هفته دیگه نمیبینمت و تو همین آخر هفته زایمان می کنم ... دلهره افتاد تو جونم و فکر کارایی افتادم که هنوز نکرده بودم ... برای کوتاهی موهام رفتم که از قبل وقت گرفته بودم ... بابا و احسان رو هم فرستادم که ماشین رو بشورن و کارسیت رو روی صندلی ثابت کنند و به بقیه کارا رسیذگی کنند .
اومدم خونه ولی از درد هیچ خبری نبود ولی وقتی شب لک دیدم به وحشت افتادم و با توجه به حرف دکترم خیلی ترسیدم و با مامان و احسان راهی بیمارستان شدیم و وسایل رو هم با خودمون بردیم ... اونجا معاینه ام کردند و گفتند که هنوز وقتش نیست و دست از ژا درازتر برگشتیم خونه خودم حدس میزدنم آخه دو دیت من روز نهم جولای بود ولی خب گفتم شاید کوروش قراره زودتر به دنیا بیاد
دیگه وارد هفته چهلم شدم و روزای آخر بارداریم رو سپری می کردم و از این دوران لذت مبردم با پسرم حرفهای ناگفته ام رو زدم چون میدونستم بهترین لحظات زندگی برنخواهد گشت
احساس دوگانه ایی داشتم هم دوست داشتم روی ماه کوروشم رو زودتر ببینم و هم دوست داشتم که تا ابد درون من بمونه و عشق داشتنش رو با کسی قسمت نکنم راستش رو بگم خسودیم میشد که همه دوسش داشته باشن
در آخرین روزهای بارداری 15 کیلو اضافه وزن داشتم
آخر هفته چهلم روز 8 جولای بر خلاف نظر دکتر که گفته بود آخر هفته گذشته پسرم به دنیا می آد برای چکاپ رفتم دکتر خودم رفته بود مسافرت و من مجبور بودم وقت ملاقاتم رو با دکترای دیگه بگیرم .. دکتر گفت که همه چیز خوبه و اگر تا آخر هفته 41 زایمان نکنم خودشون کوروش رو به دنیا میارن و اگه عجله دارم میتونم خودم دوشنبه برای زایمان برم که من و احسان گفتیم که عجله ایی نیست و ترجیح میدیم که خودش با خواست خودش به دنیا بیاد :)
ادامه دارد.........
دوستای عزیزم ببخشید که دیر آمدم می دونم که بیشتر شما این دوران رو تجربه کردید و میدونید که چقدر روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم به زودی می آم و بقیه ماجرا رو براتون می نویسم
نظرات ()